شنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۷

آلبوم دوست داشتنی من




آلبوم عکس های قدیمی را بعد از فوت پدر، از ده ماه قبل، با حسی غریب و دلتنگ کننده چنین ورق نزده بودم که پریشب این آلبومی را که با دقتی خاص عکس هایش را دور هم جمع کرده ام، ورق زدم در حالی که انگار سال ها عکس هایش را ندیده بودم. قبلا در مورد این آلبوم این جا نوشته ام ... عکس بالا عکسی بی نظیر است؛ سمت راست مرحوم پدر، وقتی نوزده ساله بود، و سمت چپ دایی که خدا سلامتش دارد. دایی دبیر بازنشسته ادبیات است. یک بار این عکس را چند سال قبل به او نشان دادم و جالب این که دقیق یادش آمد، یادش آمد که چطور دستش را روی زانو گذاشت تا ساعت تازه اش در حافظه عکس ثبت شود! دایی پشت این عکس با خودنویس سبز یادگاری هم نوشته. این عکس درست شنبه آینده پنجاه و هشت ساله می شود؛ بیست و پنج سال بزرگتر از من! ... عجب حکایتی است حکایت این غول بی ترمز؛ غول زمان! /ا

ارسال یک نظر