یکشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۷

علامه


علامه جعفری حالا ده سال تمام است که نیست. ساکت و آرام گرفته زیر خاک در کنار امام هشتم. حالا آن خنده های ریزش، آن حس حیرت که مدام می دواند توی کلامش، آن جلو و عقب کشیدن های شیرین عمامه و لهجه بی مثل و مثالش در جایگاه یک علامه، همه و همه به تاریخ پیوسته ... دوازده سال قبل که توفیق با او بودن نصیبمان بود، از دریای ژرف دانایی و سعه صدرش، غرق لذت و حیرت می شدیم ... فراوان شعر مولانا ازبر داشت. اگر شعری به راحتی بر زبانش جاری نمی شد، لختی دستش را می گذاشت گوشه پیشانی و بعد شعر را بی غلط می خواند. می گفت: "من این شعر را از یازده سالگی حفظم؛ شما چرا اهمیت نمی دهید به دانستن؟". یک بار با انگشتش انگاری که بخواهد ادای هول دادن چیزی را در بیاورد، چیزی را روی هوا هول داد گفت: "مولانا را این جوری هول بدهی، می افتد توی پیامبرها!" ... می گفت با فلانی در نجف درس می خواندیم. یک بار دو نفری به مجنونی گفته بودند: به نظر تو از کجا که خدا هست؟ و او گفته بود: همین سئوالت یعنی که حتما خدا هست! می گفت: باید علم "سئوال شناسی" را پروراند ... می گفت: روزی در یکی از میادین یونان راه که می رفتم صدای موسیقی مذهبی مسیحیان را از کلیسایی در همان نزدیکی شنیدم؛ پاهایم لرزید از تأثیری که این موسیقی بر من داشت ... پدر را به نیکی فراوان یاد می کرد؛ می گفت تنها شیرینی شب عروسی پدر و مادرش را پدر به مسکینان داده بود در خرابه ای در گوشه ای از تبریز. معتقد بود دعای آن مسکینان در حق پدر، دست او را گرفت و بالا کشید ... روحش آسمانی تر باد و یادش هماره درخشان برای ما زمینیانِ چسبیده به فرش
*

ارسال یک نظر