دوشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۷

دومین سمبوسه

عکس تزیینی است
*

پیرزن آمده بود بانک، دفترچه اش را گذاشته بود برای نوبت. جلوتر از من بود. نوبت که رسید صندوق دار پرسید: چی کار کنم؟ پیرزن گفت: 15 تومن بده ... زیر بار این همه گرانی، پیرزن با 15 هزار تومان کدام زخمش را و تا کی مرهم می گذارد؟ ... او که رفت من 180 هزار تومان دادم بابت فقط یک ماه قسط خانه! /ا
*
دیشب برای دومین بار سمبوسه خوردم. یادم آمد از اولین سمبوسه ای که خوردم؛ من بودم و علیرضا و کمال و سید پیمان و فرجاد و شاید هم بهرام؛ بازار خرمشهر بود؛ پیشنهاد سید پیمان بود؛ دوازده سال قبل بود. سید پیمان که آفریقاست و از او بی خبرم، از بهرام هم که ایران است، باز بی خبرم اما ای علیرضایِ خیلی دور و کمال زنجان نشین و فرجادِ گیلانی که می دانم وبلاگم را می خوانید؛ دوستتان دارم و جایتان واقعا خالی بود! /ا
*
دیروز عصر، "بهمن"، فرزند شاعر پرآوازه؛ محمد علی بهمنی، آخرین کتاب پدر را به من هدیه کرد؛ گزیده اشعار محمدعلی بهمنی تا به امروز. می گفت پدر این روزهای سال همیشه این و سو آن سوی کشور در محافل ادبی و شب های شعر است. الان هم سرعین است. گفت: تو این کتاب تازه منتشر شده را، قبل از خودِ پدر می بینی! ... دیشب یک سره کتاب را خواندم تا به ثلثش. نمی دانستم "بهمن" این همه روی شعر و زندگی پدر اثر داشته؛ این را از مقدمه کتاب فهمیدم ... /ا
*
دیشب مجتبی از تبریز زنگ زد. آخرین خبرم از او بر می گشت به چند ماه قبل وقتی که چین بود و تبادل چند ایمیل و کامنت. همکلاسی و هم تختی سه ساله دوران دبیرستانم. خیلی خوشحالم کرد
*
چند روزی است خواندن خاطرات بیل کلینتون را آغاز کرده ام. قلمی بس توانا دارد. قبل تر کشتگان بر سر قدرت از بهنود را خوانده و خیلی لذت برده بودم. خاطرات کلینتون دو جلدی است و گمان نکنم به این زودی ها تمامش کنم
*
دیشب قبل از خواب به گمانم نیم ساعتی برای مهشاد "فقط" حرف زدم؛ حرف های تکراری که هی می خواست تکرار شود؛ چی بخریم، کجا بریم، کجا رفتیم ... چند روزی است که مهد کودک می رود؛ با شوق فراوان. "یه توپ دارم قلقلیه ..." را با ورژن جدید می خواند و ما برایش دست می زنیم و هورا می کشیم. به "لطفا" می گوید "لُپتَن" و این شاه کلید همه خواسته های نامقبولش است! ... مهشاد که خوابید یادم آمد از شب هایی که بچه بودیم و با مادر می خوابیدیم. عادت غریبی داشتم که دستم را می انداختم روی مادر موقع خواب؛ چه زود دور شدند مادر و پدر و خواهر ... مهشاد که خوابید من نتوانستم گریه نکنم

ارسال یک نظر