چهارشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۷

کولوچو


دیروز هوای دلپذیر بندر، سر ظهر ما را راند تا ساحل زیبای سورو. هوای خنک از جنس هوای اردیبهشت زنجان خودمان و آفتاب نسوزان در کنار دریا واقعا دلچسب بود. آن جا هم دیدن گروهی که خود را آماده پرواز با پاراگلایدر می کردند خیلی جالب بود. ایستادیم و از پریدن و پروازشان فیلم گرفتیم. دو جوان بودند با یک مربی. زیاد نبودند مردمانی مثل ما که ایستاده بودند به تماشای پرواز و انرژی شوق پرواز.
*
یکشنبه با 6/5 حوالی پنج عصر، دوشنبه با 2/5 حوالی شش عصر و سه شنبه، دیروز، با 1/5 حوالی هفت عصر ... خب! این ها چیه؟ روز، شدت و ساعت وقوع زلزله در بندرعباس! زلزله به این سمجی و مرتبی جایی سراغ دارین شما؟
*
اینجا درباه بیست سالگی پیام زنجان نوشتم. امیدوارم بودم دوستان برنامه ای تدارک ببینند؛ یک امیدواری به خطا رفته! آخر آذر هم رسید و پروانه ای از روی گل نپرید! /ا
*
دیشب رفتیم و برای مهشاد گیتار "کولوچو" خریدیم. مهشاد به کوچولو می گوید کولوچو. همان دیشب گیتار کولوچو را گذاشته بود کف اتاق و با پا رفته بود رویش! امروز همچنین دختر خاله مهشاد هفت ساله شد؛ یک تبریک سه نفره از ما برای آبژی فاطمه! /ا
*
زنگ زدم به حاج عمه برای احوالپرسی و تبریک عید قربان. همیشه دیر وقت یادم می افتد که زنگ بزنم و قرار هم نیست همه تا دیر وقت مثل من بیدار باشند! چند شب پیش که یادم آمده بود زنگ بزنم؛ از خواهر پرسیدم که نکند الان بخواهم زنگ بزنم خواب باشد. گفت: "نه، حاج عمه می گوید تلفن همیشه بالای سرش است تا اگر مهدی زنگ زد، زود جواب تلفن را بدهد." با خودم گفتم این که خیلی بد می شود؛ من دیر وقت زنگ بزنم و او به گمان این که مهدی پشت خط است با شوق مادرانه گوشی را بردارد و بشنود که منم! آن شب هم زنگ نزدم تا دیروز ظهر. خیلی خوشحال شد. یاد مادر و پدر به خیر رفت. می گفت: "مهدی گفته زودتر از تابستان نمی آید". مهدی، پسر عمه، برای دکترا چهار سالی است ساکن سرزمین "فرنس" است. قلعه تنهایی را دو سال قبل برای حاج عمه نوشته بودم
*
از خواندنی های دیروزم دو تایش را برای شما گلچین کرده ام. اولی را می گذارم که این جا بخوانید؛ من در مجله همشهری جوان خواندمش. اما از دومی؛ کلینتون در کتاب خاطراتش نوشته که یک بار با کارگر سیاه پوست نمایشگاه اتومبیل بیوک عموی ناتنی اش، درباره گذر سریع زمان حرف می زده؛ این که دوران دبیرستانش چه زود سپری شد. طرف صحبتش کارگر سیاه پوست عائله مندی بوده؛ یکی از سه کارگر عمویش. کلینتون می نویسد که او در جواب گفته بود: "آره! زمان خیلی سریع می گذره طوری که من نتوانستم به سنّم برسم". کلینتون می گوید آن روز این جمله را به شوخی گرفته؛ ولی حالا نه! /ا
*
کامنت علیرضای عزیز برای این پست، رفت تو لیست کامنت های "از یاد نرفتنی". چندین بار هی خواندم و هی خواندمش. تا قبل از این، از آن روزش در تهران برایم نه گفته و نه نوشته بود

ارسال یک نظر