دوشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۷

بیگلی جان! این چی بود دیگه

حمید بیگلی عزیز! ای آن رفیق صادق و دوست داشتنی! آخر این چه فیلمی بود که تو ساختی و دیشب از شبکه دو پخش شد؟ "باغ سیب" خیلی شعاری بود ولی من تا آخرش را نشستم و به احترام نان و نمکی که با هم خورده ایم و اراداتی خاص که به تو دارم فیلم را کامل دیدم. تا آخر فیلم را می شد سر همان یک ربع اول درست و بی ردخور پیش بینی کرد. به هر دلیل نتوانسته بودی فیلمبرداری را نیمه اول سال کلید بزنی و به همین دلیل "کشاورزی" و "نیمه دوم و سرد سال" کنار هم چفت نشده بود. انگاری فیلم برشی بود از خیلی از فیلم هایی که قبلا دیده بودیم؛ دو دوست؛ یکی خیلی بد، یکی خیلی خوب، یکی ریشو، یکی بی ریش و سبیل، یکی جبهه رفته، یکی جبهه نرفته، دختری که نمی داند دختر خوانده پدرش است و بعد ناگهان متوجه می شود، ازدواج هایی که حتما سهم پایان خوش فیلم است، خرابکاری خیلی بدها در کار خیلی خوب ها، گیر دادن های دختره به پسره ای که معلوم است بعدتر عاشق هم می شوند و یک نقش مثبت حتمی برای روحانی روستا از این جمله اند. راستی آن عنوان "فردا روز دیگری است" در تیتراژ آخری چه بود؟ اسم قبلی فیلم بود که یادتان رفته بود پاکش کنید؟ آن نوشته های آویزان از درخت چه بود؟ آن سیل "مهندس ... مهندس" گفتن ها؟ آن شخصیت خُل وضع؟ آن دادگاه سریع السیر؟ آن تلاش برای ترجیح دادن مهندسی کشاورزی به مهندسی عمران؟ ... به هر روی خسته نباشی و خسته نباشید. چند سالی می شد بر و بچه های تئاتری زنجان را دور هم ندیده بودم؛ خداییش خیلی خوشحال شدم که شبکه دو مجال دیدن کار شما را فراهم کرد؛ امیدوارم نوبت بعد با دست پرتری هنرت را به تماشا بنشینیم و با پشتکاری که از تو سراغ دارم این مهم دور از دسترس نیست./ ا

ارسال یک نظر