دوشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۷

باران


پریشب فقط سه ساعت خوابیدم و دیروز هم روز کاری پردردسری داشتم. حس مفید بودن، خستگی را اما به در می کند! /ا
*
حمید عزیز نوشته که با چهار "عالی" برای "فیلم سنتوری" اغراق کرده ام. نمی دانم چرا دلم قرص نیست که از نوشته ام به شدت حمایت کنم! به گمانم این "عالی" ها از آن امتیازهای ویژه ای است که من در همه طول عمرم به "مظلوم" داده ام تا شاید از او حمایت کرده باشم؛ و سنتوری "مظلوم" است
*
دیروز، بیست و دومم، روز تولد آقا رضای وبلاگ "ننویس"، بیست و نهمین ماهگرد "خانم مهشاد" و امروز هم تولد آقا محمدعلی، برادر زاده ام بود و است! ... مبارک بادا! /ا
*
باران خوب است؛ زیباست؛ هم نامش، هم خودش، هم صدایش روی سقف چتر و روی شیشه پنجره، هم لیز خوردنش روی برگ و گلبرگ های گل، هم بوی خاکی که تَرش کرده و هم شهر و روستایی که شسته ... امروز بندر زیر باران، بی چتر، صورتش را گرفته بود سمت آسمان، امروز روح تازگی رفت توی جلد شهر! /ا

ارسال یک نظر