شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۷

مشکوبا خوب نوشتم


مهشاد گوشی تلفن را بر می دارد و انگاری که کسی پشت خط باشد، مدت ها حرف می زند و وسط حرف زدن هایش هم می گوید: "... بله ... بله ..." و جالب این که اگر واقعا کسی آن طرف گوشی باشد اصلا حرف نمی زند! مامان زری چند تا شعر یادش داده که از حفظ می خواند؛ "یه توپ دارم قلقلیه ..." و "مشقامو خوب نوشتم" را می خواند: "مشکوبا خوب نوشتم"! ... "یه دختر دارم شاه نداره" و ... "تو تنها کسی که راز منو می دونی ... "! سر چهار راه رسالت که چند وقتی است دستفروش ها بین ماشین ها می چرخند برای فروختن گل نرگس، یا باید هزار تومن بدهیم برای مهشاد گل بخریم، یا مسیر را عوض کنیم، یا صحنه سازی بکنیم برای نخریدن گل یا لااقل تا چهارراه بعدی دروغ سر هم کنیم! از وقتی مهشاد عادت گلِ نرگس خریدن را انداخته سرمان، تازه فهمیدیم که این گل چقدر مقاوم است که بوی خوبش را در چهارراه و خیابان های شلوغ با بوی دود عوض نمی کند و بعد نوبت ما می رسد که گل را بچسبانیم به دماغ مان؛ با یک نفس عمیق و لذت بخش. امروز روز تولد مامان زری است؛ مهشاد به خودش قول داده شمع های کیک را خودش فوت کند و حرکات موزون بنماید در ضیافت سه نفری خودمان


عکس، از بالا: مهشاد، رادمان و ثنا؛ که سه هفته قبل مهمان مهشاد و ما بودند

ارسال یک نظر