شنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۷

برای فرشته سبک بالِ سید کمیل


علیرضا کوچولو را من یک بار دیدم؛ برای اولین و آخرین بار ... مرخصی تابستانی رفته بودیم زنجان؛ همین امسال. من و حمید بهانه ای جور کردیم برای دیدن دوست خوبِ سال های دور خودمان سید اویس عزیز. قرارمان شد برای بعد از ظهری در منزل پدری سید اویس. سید کمیل، برادر کوچکتر سید اویس هم که سال ها با او نیز دوستی داشته ام، آن جا بود. در اتاقی کوچک علیرضا، نوگُلِ کمیل، را دیدم، خوابیده بود و ملافه ای رویش کشیده بودند. نشستم و گوشه پیشانی اش را بوسیدم. بعد هم رفتیم پی کار خودمان برای گپ و گفتی یک ساعته؛ شاید هم کمتر. کسی از ما اما نمی دانست آن فرشته کوچولوی هفت ماهه، فقط شش ماه دیگر مهمان این دنیای ماست ... دیروز صبح یک اس. ام. اس. وحشتناک از اویس گرفتم؛ "علیرضا از دنیا رفت". زنگ زدم به خود اویس؛ جواب نداد. زنگ زدم به جواد. گفت: "چند روز پیش صبح که از خواب بیدار شده اند دیده اند، علیرضا سردِ سرد است". به زور جلوی گریه خودم را گرفتم. تا شب ساعت ده نمی دانستم به کمیل زنگ بزنم چه بگویم. تا صدای مرا شنید گریه امانش نداد. بغض من هم ترکید. خیلی غصه دار بود؛ خیلی تر از خیلی. همین یک ماه پیش جشن تولد علیرضا بوده؛ تازه داشته راه می رفته و چند کلمه ای هم لابد شیرین زبانی. گفتم: "کمیل امتحان سختی است، من نمی دانم اصلا چه بگویم" کمیل معلوم بود مدام دارد اشک می ریزد و من فقط خدا خدا می کردم این وسط صدای مهشاد را که در اتاق دیگر سر و صدا می کرد نشنود ... بعد هم زنگ زدم به خود اویس که کل حرف زدنم با گریه بود. می گفت دکترها بالاخره هم نفهمیدند چرا این طوری شد ... کار کمیل اما سخت است؛ علیرضا که جای خوبی است، عین قاصدک سبک بال رفت از دنیایی که سنگینی رفتن از آن خیلی از ماها را آزار می دهد؛ کمیل باید مادر علیرضا را آرام کند وقتی که حالا خودش آرزو می کند کاش در همه این سیزده ماه عمر کوتاه علیرضا کوچولو، بیست و چهار ساعته کنارش بود. یاد مرحوم مادر می افتم که می گفت: "وقتی یاسمن از دنیا رفت من فقط گریه می کردم و می گفتم خاک مزار یاسمن حالا خیس است ..." ... خدا صبرشان دهد

ارسال یک نظر