سه‌شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۷

نمی گذارم کیفیت زندگی ام نابود شود

سیمین. ن: "چهارده سالم بود که برای کلاس زبان اسم نویسی کردم. ترم اول بودم. خیلی ناراحت شدم وقتی دیدم توی آن کلاس من بزرگترین شاگرد هستم. احساس می کردم برای همکلاس بودن یا بچه های دبستانی زیادی پیر هستم. به همین دلیل بعد از تمام شدن ترم، دیگر ادامه ندادم. مغرورتر و نادان تر از آن بودم که دلیلش را بگویم. برای همین همه فکر کردند زبان را دوست ندارم و مانعم نشدند. با ازدواج در بیست سالی من زنی بودم که خودم را موظف می دانستم دور تمام تفریحات دانشجویی با بقیه دوستانم را خط بکشم. وقتی در بیست و دو سالگی مادر شدم، پوشیدن کفش و شلوار اسپرت را هم تعطیل کردم. وقتی در بیست و پنج سالگی مادر دو تا بچه بودم دیگر با همسرم به کافی شاپ و رستوران هم نمی رفتم. و سرانجام وقتی در بیست و شش سالگی برادر سی و سه ساله ام را از دست دادم کاملا برای مردن آماده بودم. از همان 14 سالگی که احساس پیری می کردم باید این را می دانستم که زندگی در جامعه بسیار جوان کشورم اگر محاسنی دارد این عیب را هم دارد که همیشه از جمع کثیری از جوان ترها مسن تر هستی. این شرایط وقتی زن هستی به مراتب بدتر هم می شود. این همه شوخی مربوط به سن خانم ها ریشه در تصور نانوشته اما عمیقی دارد که در آن زن بیشتر با جوانی و زیبایی و مادری ارزیابی می شود تا توانایی فردی و اکتسابی و دقیقا به همین دلیل است که من و شما زود به ترس از پیری مبتلا می شویم. نترسید! آدم اگر یک روزه پیر می شد کارش به جنون می کشید ولی گذر زمان این امکان را به ما می دهد که با آنچه در پی است مطابقت پیدا کینم. من دوباره درس خواندم و ارشدم را گرفتم و حالا بدون هراس از سنم در هر کلاسی که دوست داشته باشم اسم می نویسم. چرا که نمی خواهم اجازه دهم کمیت سال ها دوباره کیفیت زندگی مرا نابود کند و شما هم اجازه ندهید". /ا

منبع: مجله همشهری جوان / شماره 201 – 19 بهمن 87، نامه وارده

ارسال یک نظر