سه‌شنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۸

مغفرت و صبر

ديروز اويس سه عكس عليرضا، برادر زاده اش؛ همون فرشته كوچولويي كه دو ماه قبل بي صدا در خواب پر كشيد آسمان و آشنا و غريبه داغدارش شدند، را گذاشت توي صفحه فيس بوكش. خيلي دل و بغضم سنگين بود از ديروز عصر و بهانه اي بود البته كه نيمه شب بيست دقيقه اي تلفني از هر دري با سيد اويس حرف بزنم؛ از بس دلم گرفته بود. اول شب به جواد و حميد هم زنگ زدم؛ جواد در آن هواي برفي شديد زنجان داشت مي رفت در سُهرين سر بزند به محيط بان ها و حميد هم از تصادفي گفت كه چند وقت قبل با يك موتوري داشته و پليس گفته كه حميد ما مقصر است. بعضي وقت ها از فرط خشمي كه از دست موتور سوارهاي بي خيالِ قانون و حق تقدم و حد سرعت بِهم دست مي دهد با خودم فكر مي كنم كاش پليس يك دستگاه مي گذاشت توي ميدان ها و چهارراه ها و موتورِ موتورسواران متخلف را في المجلس از وسط به دو نيمه مي كرد و موتور نيمه شده را هم بار خود موتور سوار! اين نظام ما با همه دبدبه و كبكبه اي كه دارد و پشه ها را در اتاق اپوزيسيون رصد مي كند از پس دو جماعت نمي تواند بر بيايد؛ راننده هاي تاكسي تهران كه هر طوري بخواهند كرايه از ملت مي گيرند و موتورسوارها كه اصلا حالي شان نيست مسير و قانون يعني چه!
*
چند روز قبل يك روزنامه محلي براي يكي از مديران استان پيام تسليت نوشته و براي "درگذشتگان" كه معمولا "مغفرت" مي خواهند، اشتباهي "صبر" مسالت كرده بود! احتمالا نوع مدرن ناسزاي سهوي؛ درگذشتگان بايد براي چه چيزي صبر داشته باشند آخر؛ عذاب الهي؟!
*
ديروز زنجان برف شديدي باريده طوري كه همه مدارس تعطيل شده اند؛ اين برف در اين موقع از سال براي كشاورزي خسارت است. زري يادم انداخت كه بعد از هر باران و برفي زنگ مي زدم از مرحوم پدر بپرسم كه اين نزولاتِ ناموقع به نفع كشاورز بوده يا به ضررش؟ دلم براي صداي پدر چقدر تنگ شد.

ارسال یک نظر