پنجشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۸

باور دلچسب و جسورانه


ما ناهار را سر كار در رستوران نزديك دفتر كارمان مي خوريم. پياده سه چهار دقيقه بيشتر راه نيست. من معمولا هم دير و هم تنها براي ناهار مي روم و تقريبا آخرين نفرم! معدود فرصتي است كه تا غذا را سر ميز مي رسانند، چند ورق كتاب بخوانم و البته چند صفحه اي هم وقت خوردن ناهار. نمكدان يا بطري نوشابه را مي گذارم روي صفحات كتاب تا برنگردند و من بتوانم خوردن و خواندن را با هم به انتها برسانم! تاريخ خلاصه انقلاب كوبا و چندين و چند كتاب را همين جوري خوانده و تمامشان كرده ام.
تقريبا همه رمان 266 صفحه اي كافه پيانو را هم همين طوري خواندم و حالا كه تمام شده از خواندنش خيلي راضي ام؛ اين رمان را فرهاد جعفري يك ماهه نوشته؛ از دي تا بهمن 85. يك سال بعد اولين چاپش راهي بازار شده و در كمتر از يك سال بعد، يعني تا پاييز سال گذشته، به چاپ يازدهم رسيده و من خوانده ام كه چاپ يانزدهم هم داشته؛ نصيب من چاپ يازدهمش بود. رمان، حكايت مردي است سابقا روزنامه نگار كه حالا در شهرستان يك كافه اداره مي كند به اسم كافه پيانو. خود اين مرد راوي است. مردي است مغرور، نمي خواهم بگويم خودخواه چرا كه فكر مي كنم غرور خوب است و خودخواهي؛ نه! دل رحم است، نگران اخلاق جامعه، از خودش دلخور مي شود كه چرا در سوز سرما گوشه در كافه را باز نگذاشته تا پرنده سرما زده بتواند داخلش بشود و نميرد، براي زن اش كه هنوز برايش مي ميرد ولي مي گويد كه او روي ابرها سير مي كند و دلخور است از اين كه چرا براي زنش مهم نيست او پيراهن اتو شده ندارد و خشمگين است كه او را تحقير كرده و به او گفته "بدبخت"، نگران اين است كه چرا بچه هاي مدرسه دخترش، كه براي او هم مي ميرد، سنگ هاي صاف بازي لِي لِي خودشان را به همبازي هاي خود قرض نمي دهند تا مبادا با سنگ صاف آنها رقيب ببرد و خودشان ببازند و البته وقتي مي خواهد براي دخترش از كوه سنگ صاف بياورد از او قول مي گيرد كه "به بچه هاي كلاسش يكي يه دونه از اون سنگا رو هديه بده و نترسه از اين كه بازي رو ببازه"؛ و من چقدر لذت بردم از اين قول! درباره شگرد فصل هاي آخر رمان نمي نويسم؛ اين كه ناگهان چطور گيج خوردم وقتي باورم مي شد كه قهرمان داستان خود خودِ فرهاد جعفري است و اين باور چقدر دلچسب و جسورانه بود. صفورا عجيب بود عين بازجوي سابق قهرمان داستان؛ يه هويي سر مي رسند، بودن شان كوتاه است ولي اثر رفتار و گفتارشان نه. دل رحمي را تماشا كنيد: "خوب نيس آدم با عروسكش طوري رفتار كنه كه انگار يه عروسكه؛ دل نداره و نمي تونه نفرينش كنه. از قضا؛ آه شون خيلي ام دامنگيره". از اين كه در كار مجله اش از مردم "جلوتر" بوده و به همين دليل برگشتي مجلاتش بيشتر و بيشتر مي شده، مي شود فهميد كه به درستي كارش ايمان دارد حتي اگر مخاطب درستي او را نتواند باور كند و يا حتي به آن توجه ... راستش حالا كه خواندن كتاب تمام شده بيشتر از اين كه يك بار ديگر بخواهم آن را بخوانم، دلم مي خواهد يك بار با پاي خودم بروم كافه پيانو و يك چايي بخورم و كافه دار و گل گيسو را ببينم و كارت تخفيف اش را يادگاري داشته باشم
*

ارسال یک نظر