یکشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۸

آقا معلم حكايت ما

سلام محمد خان معینی؛ رفیق سابقن زنجانی! جنوب بدجوری ساخته بهت که مارو تو زنجان جاگذاشتی و خبری ازت نیست ... آره عزیز از قرار معلوم هر دو تو یه روز به این مهمانخانه ی مهمان کُش آورده شده ایم! اميدوارم غمهایت به بزرگی سنمان نباشد!
*
درست يادم نيست مجري بود يا سخنران اما دقيقا يادم هست كه براي اولين باري كه ديدم اش، همان مراسم روز دانشجوي سال هفتاد و هفت بود در ميدان آزادي زنجان؛ تنها مراسم روز دانشجويي كه استانداري در طول همه سال هاي اخير اجازه داده تا در داخل شهر و فضاي باز برگزار شود. كاملا بر خود و صحبت هايش مسلط بود و از دستانش در صحبت كردن به خوبي استفاده مي كرد. سخنران مراسم ابراهيم اصغرزاده بود. خود مراسم و سخنراني بدون تنش و درگيري تمام شد و اصغرزاده هم به سلامت رفت. جمعيت در حال متفرق شدن بود كه تازه درگيري و شعار شروع شد ... سه ماه بعد و با نزديك شدن انتخابات دور اول شوراها و در حالي كه من در ستاد كارگزاران بودم با او و دوستانش از انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه زنجان بيش از پيش آشنا شدم؛ عبدالصمد محمدي و ذوالقدر و چندتايي كه قيافه شان خيلي خوب يادم هست ولي اسمشان نه. همان ايام ظاهرا دبير انجمن هم شده بود. دانشجوي دبيري رياضي بود و از قم آمده بود زنجان تا درس بخواند. قدرت راهبري خوبش را مي شد به راحتي درك كرد؛ لااقل از طرف يك ناظر بيروني. به نظرم مي رسد آن روزها بود كه روزنامه كيهان خبري منتشر كرد مبني بر اين كه انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه زنجان مي خواهد لفظ "اسلامي" را از عنوان انجمن حذف كند. انجمن جوابيه فرستاد و كيهان طبق معمول همان بي اخلاقي هايي كه به آن شناخته مي شود جوابيه را ناقص چاپ كرد. انجمن از كيهان به دادگاه شكايت كرد و حسين شريعتمداري در دادگاه با متني كه دوست ما در شكايت از شريعتمداري خواند، محكوم شد. فاجعه كوي دانشگاه تهران هم كه پيش آمد مراسمي در زنجان برگزار شد كه مجري اش همين دوست ما بود؛ مراسمي با سخنراني احمد زيدآبادي. چند روز بعد از اين مراسم بسيج هم با سخنراني الهام، سخنگوي فعلي دولت، مراسمي برگزار كرد؛ من يادداشتي در مقايسه اين دو مراسم در پيام زنجان نوشتم و نوشتم كه: "مجري برنامه اول دانشجوي اهل قم و ساكن زنجان بود و مجري مراسم دوم، طلبه اهل زنجان مقيم قم"! ... يادم هست در مسير سبزه ميدان تا چهارراه، يك باري كه باهم هم مسير بوديم، چه خوب شعرهاي عاصم اسدي را زمزمه مي كرد ... او در جمع فعالان سياسي خيلي زود شاخص شده بود؛ آن چنان كه بين نهادهاي موازي اطلاعاتي ! ... همه اين ها را هم كه كنار بگذارم، او از آن جمله آدم هايي هست كه از مصاحبت با او بارها لذت برده ام و دوستش دارم ... سال ها بود خبري از او نداشتم؛ بيشتر از وقتي كه او رفت سر كلاس و من هم از زنجان دور شدم ... چند روز قبل تصادفا در فيس بوك پيدايش كردم. برايش نوشتم كه از كشفش در دنياي مجازي خوشحالم و وقتي در صفحه فيس بوكش ديدم كه عين خودم متواد ده تير 54 است جا خوردم! خواستم مطمئن شوم؛ در جوابم نوشتم: " رفیق سابقن زنجانی! جنوب بدجوری ساخته بهت که مارو تو زنجان جاگذاشتی و خبری ازت نیست. آره عزیز از قرار معلوم هر دو تو یه روز به این مهمانخانه ی مهمان کش آورده شده ایم! اميدوارم غمهایت به بزرگی سنمان نباشد!" قبول كنيد كسي كه براي يك سئوال ساده در مورد تاريخ تولدش بيان و قلمي چنين خلاقانه و دل انگيز دارد، بايد هم دوست داشتني باشد. آقا معلم حكايت ما؛ احمد آقاي مدادي، واقعا دوست داشتني است

ارسال یک نظر