دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۸

كاش براي يك روز همه ما پنگوئن مي شديم


خيلي از ما آدم ها، انگار زهر بي خيالي را لاجرعه خورده ايم و باكي نداريم از طبيعتي كه هر روز هزاران هزاران تن سم و زباله به آن تزريق مي كنيم و مي كنند. لازم كه نيست حتما كسي گاو و گوسفند باشد كه حواس اش به تميزي دور و برش نباشد؛ بعضي از آدم ها بدتر از حيوانات اند؛ جايي را كه سلامت تن و روان و هواي نفس شان بسته به سلامت آن است به راحتي پلك زدن انباشته از كثافت مي كنند و به سخره مي گيرند كه "شهر ما خانه ماست"، "در حفظ محيط زيست كوشا باشيد"! ... انگار بايد سر ما را در آب آلوده دريا فرو بكنند و بريده شدن نفس تك تك ماهي ها را به چشم ببينيم، دماغمان را بگيرند جلوي دودكش كارخانه ها تا باور كنيم كارخانه اي كه پول مي سازد، آسان تر از آن سم به خورد آب و خاك و هوا مي دهد، يك دور با رفته گران شهرداري بچرخانندمان تا ببينيم بك عده نفهم چطور هر آشغالي را به امان خود روي سر شهر آوار مي كنند، يا يك دور توي جنگل هاي ديروز و بيابان هاي امروز بگردانندمان تا بدانيم اره ها و تبرها چه آسوده اند در اين زمين و چه بلايي دارد بر سر همه ما فرو مي آيد ... كاش يك روز پنگوئن مي شديم تا غصه گرم شدن زمين و آب شدن يخ هاي قطب جنوب را با رگ و پي مان لمس مي كرديم

ارسال یک نظر