جمعه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۸

باز به دنبال قهرمان؟


مهم ترين "گير"ي كه به ميرحسين موسوي مي دهند؛ نمي گويم "انتقاد"، اين است كه "تو در اين بيست ساله كجا بودي و آيا از اوضاع مملكت خبر داشتي؟" وقتي مي گويد "من در همه اين سالها عضو مجمع تشخيص مصلحت بوده ام و از اوضاع كشور خبردار بوده ام" مي پرسند "چه كار كردي؟" و وقتي براي نمونه از ابراز نظرش درباره توقيف فلّه اي مطبوعات و مانور شواري نگهبان براي باطل كردن انتخابات مجلس ششم در تهران مي گويد، در جواب مي شنود كه "اين هم شد كار؟!". دقيقا نمي دانم منظور اين افراد چيست و ميرحسين چه كاري بايد مي كرد كه نكرده؛ شايد خودشان هم نمي دانند! تازه مي توان احتمالي قوي داد كه اگر حرفي مي زده و مي خواسته كاري بكند كساني پيدا مي شدند و كشورهاي "خارجه" را مثال مي زدند و مي گفتند چرا اصلا در كشور ما سياستمداران بازنشسته نمي شوند؟! ... يك دليل ديگر براي چنين "گير"دادن هايي شايد ريشه در اشتغال دائمي ما ايراني جماعت، براي كشف دائمي "قهرمان" است؛ اين كه مدام دنبال كسي هستيم كه آن قدر قوي و قهرمان باشد كه بدون كمك ما بتواند ايران و ايراني را خوشبخت و آزاد سازد! هميشه دنبال اينيم كه ببينيم آيا ديگران حق ما را داده اند؟ آيا ديگران به تكاليف شان عمل كرده اند؟ كمتر به اين سئوال ها بر مي خوريم كه "آيا من حق ديگران را ادا كرده ام؟"، "آيا به تكاليف خودم عمل كرده ام؟" ... كساني كه مدام از اين و آن، فرقي نمي كند از مير حسين يا غير آن، مي پرسند "تو چه كار كردي؟" شايد لازم باشد به اين سئوال بي تعارف پاسخ دهند كه "سهم خودشان را براي آبادي و آزادي ايران چگونه ادا كرده اند؟". پاسخ به چنين سئوالي راه را براي يافتن پرسش هاي مهم تري براي پرسيدن از ميرحسين موسوي، و ديگر نامزدها در ديگر انتخابات، هموار مي كند كه در بين آنها "تو تا حالا كجا بودي؟" يك وقت تلف كني بيشتر نخواهد بود.
*
تكمله: حكايت آن پيرمرد و پسرك و چهارپايشان را كه لابد شنيده ايد؛ همان حكايتي كه اگر پسرك سوار مي شد مردم مي گفتند "چه بي رحم؛ پدر پيرش بايد پياده باشد و او سواره"، وقتي پيرمرد سوار مي شد؛ حرف ديگري بود، اگر هر دو سواره بودند باز حرفي بود و وقتي هم هيچ كدام سوار مركب شان نبودند، باز بازار حرف و حديث مردم تعطيل نشد

ارسال یک نظر