شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۸

مشهدی که رفتیم


سفر چهار روزه دلپذیری به مشهد داشتیم. محل اسکانمان هم نزدیک حرم بود و از این بابت خیلی راحت بودیم. مهشاد هم حسابی با "یعقوب" در لابی رفیق شده بود؛ یعقوب می توانست سوت بزند و "سلام" بدهد. یعقوب البته یعقوب معمولی نبود؛ یک طوطی بود! صبیه محترمه، همین مهشاد خانم، در این سفر زده بود به خط لاییسیته و برای رفتن به هر جایی جز حرم رضایت می داد مگر این که همبازی داشته باشد! یک بار هم تذکر ارشادی گرفت؛ که "این خانم چرا حجاب ندارد؟"! خب خانمِ ارشادگر چشم نداشت که ببیند مهشاد هنوز سه سالش هم نیست ... زری از بخش بانوان حکایت ها داشت؛ این که چطور چند زن چادر هایشان را بستند دور کمرشان و نفر عقبی دستش را گذاشت شانه نفر جلویی و چند نفر قطاری درست کردند برای لمس ضریح با له کردن و هول دادن سایر زوّار! یا زنی که به بچه اش نهیب زد "چی؟ می خوای بیای جلو خفه شی!" و خودش چادر را دور گردن گره زد و عملیات له کردن و جلو رفتن تا ضریح را شروع کرد و بچه اش را گریه کنان سپرد به کسی. در بخش آقایان البته کسی چادر به سر نداشت که از این کارها بکند ولی نمی دانم می ارزد آزردن تن یک انسان به بهای مالیدن دست به ضریح؟ بعد با آن همه تأکید خادم ها نمی دانم این چه مرضی است که یک عده انگار قسم خورده اند داخل حرم و نزدیک ضریح عکس بگیرند. یک آقایی را هم دیدم که نزدیک ضریح آمد سر راهِ مردم مهرش را گذاشت کف زمین و خواست به طرف ضریح نماز بخواند که جوانی آمد و گفت: "ببخشید ... قبله آن طرف است" و با انگشت پشت سر آقاهه رو نشون داد ... با این همه کم نبودند کسانی که گوشه های خلوت و دنجی گیر آورده بودند، و گاه واقعا گوشه های ناب و کم نظیر، سرشان پایین بود برای زیارت نامه یا قرآن یا سرشان پایین بود و کسی خبر نمی گرفت که کف زمین را که نگاه می کنند توی سر و دلشان کدام حاجت را برای طلب آورده اند به درگاه دوست خوب خدا ... با خودم فکر می کردم قالب صورت و تنِ من دور حرم با قالب صورت و تنِ چقدر آدم در طول همه سال های بعد از "مشهدالرضا" یکی می شود و بعد از این خواهد شد؛ موزه رضوی را هم که دیدم این حس تقویت شد که چقدر زمان بی رحم است در رفتن و بازنماندن و ما آدم ها پی در پی هم می آییم بی آن که باور کنیم می توانیم بهتر از آنی باشیم که هستیم؛ و "موثرتر". جالب نیست که بدانی جای که تو ایستاده ای پدربزرگانت هم ایستاده اند که حالا نیستند و وقتی دیگر تو هم نیستی ولی حرم هست؟ این حس البته فقط مخصوص حرم نیست؛ هر جایی که هشدارِ "زمان" می دهد، تو می توانی درنگ کنی بر شمارش نفس هایی که عاریتی است ... با وجود کارهای بزرگی که انجام شده، انگار قرار نیست کار ساخت و ساز در حرم امام رضا به این زودی ها تمام شود. کارهای عمرانی در بخش های نیمه تمام طرح گسترش، عملا متوقف مانده و تعداد انگشت شماری کارگر در بخش های مختلف مشغول کارند که در مقابل حجم وسیع پروژه اصلا به چشم نمی آیند. این یعنی این که پروژه تقویم ندارد و تا ظهور امام عصر باید مردم از زیر داربست و ساختمان های نیمه تمام رد شوند! آیت الله واعظ طبسی، تولیت مادام العمر آستان رضوی، آن همه که حواسش به سلامت اقتصادی و فسادناپذیری اولاد مکرمش بوده و هست، لابد به این مهم هم توجه دارند ان شاالله! ... آرامگاه فردوسی هم رفتیم. خدا بیامرزد کسانی را که بانی خیر شده اند و برای این مفاخر ملی آرامگاهی تدارک دیده اند هر چند نه چندان تمییز که این البته مربوط می شود به بی کفایتی مصدرنشینان امروز ... دیروز جمعه توی فرودگاه تا پرواز چند ساعتی وقت داشتم. مجله همشهری جوان را که تمام کردم رفتم و کتاب "ضد یادها"ی مسهود بهنود را از همان فرودگاه خریدم. عجب کتابی! تا حالا نشده من کتاب های بهنود را با تنبلی بخوانم! توی هواپیما هم یک حاج آقای جوانی آمد و کنارم نشست و وقتی دید موقع پرواز کتاب می خوانم گفت "حدیث از پیامبر داریم که موقع حرکت کتاب نخوانید". خب! آن موقع هواپیما نبوده من هم گفتم "هواپیما تکان زیاد ندارد که کتاب خواندن چشم را اذیت کند" و بعد دو فصل دیگر از کتاب را هم خواندم ... نمی دانم چرا چند باری موقع خواندن کتاب بغض کردم به خصوص در فصل "ناز جان خانم"؛ بهنود است دیگر؛ قلم اش جادو می کند

ارسال یک نظر