چهارشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۸

برای "خون" و برای "چشمان" ندا


حکایت غریبی بود؛ خون که از دماغ و دهان "ندا" بیرون زد، سُر خورد روی چشم چپش و چشم راستش باز بود رو به آسمان تا که روح، تنِ زخمی اش را باقی گذاشت و رفت. یک چشم "خون پوش" بود؛ یک چشم "همچنان باز" در آن لحظه که انگار همه ایران کشته شد. شاید این حکایت، سر انجام همه چشم هایی باشد که به در دوخته می مانند تا فرشته رهایی از در به درون آید. همین یک هفته قبل، "ندا" هم یکی بود مثل همه ما؛ با چشمانش می دید آن چه را ما می بینیم و دیدیم اما نمی دانم در پیشانی این دختر چه نوشته بود که اسطورگی اش را خون و چشمانش چنین شکوهمند رقم زدند ... خدای من! چقدر بارانی می شود این روزها چشم های ما "مُرده ها"، بغض های ما چه آسان می ترکد، دل هامان چه میدان جنگی است بین مردن و نمردن، بین عزت و ذلت، بین فریاد و سکوت؛ تو خود، خدایا، ما را "زنده" کن

ارسال یک نظر