یکشنبه، تیر ۰۷، ۱۳۸۸

غصه پاییز

امروز پناه آورده بودم به خواندن دو کتاب؛ "ضد یادها"ی مسعود بهنودِ عزیز و "نامه های بلوغ" زنده یاد صفایی حائری. هر دو امّا انگار دست به دست هم داده بودند تا این دل را تنگ تر از آن چه هستند تحویلم دهند؛ با یکی به خاطر غمی مستور در لابلای همه سطرهایش و با دیگری برای همت ناتمام پدری برای سرفرازی فرزندان؛ پدری که حالا نیست. بیست و دو تیرماه امسال که برسد، سفر بی بازگشت صفایی حائری ده ساله می شود؛ یعنی درست دو هفته دیگر. برای دخترش در "نامه های بلوغ" نوشته که "تحول مستمر انسان و تحول مستمر جهان، جایی برای امن و رفاه باقی نمی گذارد و خود آگاهی و وقوف و حرکت و مرگ آگاهی و درد آگاهی، آدمی را حتی در بهار زندگی، به غصه پاییز می کشاند" ... شعر حافظ موسوی را هم امروز دیدم که برای ندا خوانده؛ "بیا به خانه برگردیم خواهرَکم / من، از لابلای این همه شلوغی و فریاد / صدای مادر را می شنوم / که چشم هایش را به کوچه دوخته است / و از تمام رهگذران / که شانه هایشان امروز، خمیده تر از دیروز است / می پرسد: آقا! خانم! شما ندای مرا ندیده اید؟ / ... و صفحه اول روزنامه ها، در سراسر دنیا / زیر عکس تو خواهند نوشت: اینجا تهران است، خیابان امیرآباد". حالا ندا هشت روز است که غصه آزادی را نمی خورد؛ ما اما می خوریم، و غصه خون های ریخته ای را هم می خوریم که قاتلان برای تبرئه خود جلوی دکان دروغ صف بسته اند؛ دکانی که قفسه هایش هیچ گاه برای بی شرف ها خالی نیست ... امروز همین طور هی یادم می آید که سه روز پیش پنجمین سالگرد فوت "قربان" بود؛ خادم امامزاده یعقوب خودمان. سال هشتاد و سه که مادر حتی تا نیمه آن هم با ما نبود؛ با بدی و تلخی شروع شده بود. در این سه – چهار فصلی که امروز از "ضد یادها" خواندم؛ هر جا بهنود از "مادر" نوشته، یاد من غمگنانه پر می کشید.
*
صدا به صدا نمي‌رسد
چشم، چشم را نمي‌بيند
بيا به خانه برگرديم خواهركم
ما به اندازه كافي بهانه براي گريستن داريم
بيا به خانه برگرديم
مگر نمي‌بيني
اينجا نه پرنده‌اي آواز مي‌خواند
نه كودكي لبخند مي‌زند
و از دهان بهت‌زده كوچه‌ها و خيابان‌ها
آتش و دود برمي‌خيزد
بيا به خانه برگرديم
این ها بی رحم اند
گلوله‌هاشان مشقي نيست
چشم‌هاي معصوم تو، خواهركم
طاقت اين همه گاز اشك‌آور و
دشنام و دود را ندارد
بيا به خانه برگرديم خواهركم
اين خيابان را
پيش از اين بارها به خون كشيده‌اند
اينجا اميرآباد است
آن بالا، مدال تقلبی برای سرداران تقلبی تولید می کنند
و كمي‌پايين‌تر
خوابگاهي است كه اي بسا شب‌ها
يك ذره خواب به چشمش نيامده است
بيا به خانه برگرديم
اينجا خوابگاه نيست
بيدارگاه جوان‌هاي ماست
اينجا آشيانه كتاب‌ها و كاغذهايي است
كه اي بسا شب‌ها
چون پرندگاني سپيد
در آتش و دود چرخ خورده‌اند
و با بال‌هاي سوخته
بر نعش‌ها و دست و پاهاي شكسته فروريخته‌اند
و ‌اي بسا شب‌ها
درها و پنجره‌هاشان
از زور درد و ضرب چکمه جهل
مانند موشك‌هاي كاغذي كودكانه ما
تا آن سوي خيابان، پرواز كرده‌اند
بيا به خانه برگرديم خواهركم
من، از لابه‌لاي اين همه شلوغي و فرياد
صداي مادر را مي‌شنوم
كه چشم‌هايش را به كوچه دوخته است
و از تمام رهگذران
كه شانه‌هاشان امروز، خميده‌تر از ديروز است
مي‌پرسد:
خانم! آقا! شما نداي مرا نديده‌ايد؟
نمي‌دانم كجاست، موبايلش چرا جواب نمي‌دهد؟!
نه! خواهركم
حالا ديگر، راهي براي برگشتن نيست
باید به بیمارستان ها سرد خانه ها زندان ها
باید به پزشکی قانونی برویم
بايد تمام شب‌ها را
دنبال ردپاي تودر کوچه ها و خیابان ها باشیم

فردا، تمام تلویزیون های دنیا

چهره خونینت را پخش می کنند
و صفحه‌هاي اول روزنامه‌ها، در سراسر دنيا
زير عكس تو خواهند نوشت:
اينجا تهران است، خيابان اميرآبادو این "ندا"
ندای نوشکفته آزادی است

که از گلوی خونین ملتی بزرگ بر آمده است

ارسال یک نظر