چهارشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۸

34

مرحوم مادر می گفت ساعت دو و نیم صبح بود ... اشتباه نکنم بیست سال قبل بود؛ توی اوراق قدیمی و همیشه دیدزدنی مرحوم پدر، خود پدر برگه ای نشانم داد. تا سال ها در همان عوالم کودکی و نوجوانی چون سندی ارزشمند آن کاغذ را با خود داشتم!
*
دو و نیم صبح دهم تیرماه پنجاه و چهار به دنیا آمدم؛ درست سی و چهار سال قبل. پدر سال ها بعد برگه ترخیص مادر از بیمارستان را که تاریخ یازدهم تیرماه پنجاه و چهار داشت به من داد. می گویند با سری بزرگ، اصلا مویی به سر و ابرو نداشتم! اولین عکسی که از من در تاریخ (!) ثبت شده بر می گردد به پنج ماهگی ام با آن نگاه حیرت آلود! مادر می گفت در یکی از مسافرت هایشان قبل از تولدم، در شهری غریب، مادری پسرش را صدا زده: "محمّد ! " و مادر از این اسم و آن نحوه صدازدن خیلی خوشش آمده بود. پدر بزرگ پدری هم البته "محمد" بود که من هیچ گاه ندیدمش. عکس پدربزرگ پدری را توی قاب بزرگ از بچگی توی تاقچه اتاق بالاخانه منزل قدیمی مان در کوچه گرایلو دیده بودم. خودم حالا یکی اش را دارم

ارسال یک نظر