جمعه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۸

5


همیشه بعد از حمام، پشت پنجره آفتابگیر اتاق نشیمن، رو به آفتاب، می نشست و با شانه پلاستیکی موهای بلندش را که بعد از فوت دایی رنگ نکرد، شانه می زد و می بافت. عینکش را هم با گوشه چادر تمیز می کرد ... فردای روزی که برای همیشه رفت، چادرش را که تارهای مویش روی آن تنها مانده بودند، فشار داده بودم روی صورتم و داشتم های های گریه می کردم
*
امروز، نه مرداد، پنج سال تمام از روزی که مادر چشم هایش را برای همیشه بست گذشت.

ارسال یک نظر