یکشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۸

مشروعیت - مقبولیت


با بحث "مشروعیت" و "مقبولیت" لااقل از سیزده سال پیش به این سو که در کلاس های "طرح ولایت" مصباح یزدی در اردوگاه آبعلی تهران شرکت کردم، کم و بیش آشنا هستم. این بحث با روی کار آمدن سید محمد خاتمی به رسانه ها کشیده شد ولی تا به این حد که بعد از سخنرانی جمعه گذشته رفسنجانی و در پی آن پاسخ عصبی شیخ محمد یزدی، مورد توجه قرار گرفته، مورد توجه قرار نگرفت. همه حرف شیخ محمد یزدی و همفکران وی این است که مشروعیت، از ریشه "شرع"، خدادادی است؛ یا مستقیم برای پیامبر یا غیر مستقیم برای ائمه. در دوران غیبت هم وظیفه "کشف" نایب امام غایب، یا همان "ولی فقیه"، به عهده خبرگانِ فقیه است. مقبولیت اما منشا بشری دارد؛ مردم یا کسی را قبول دارند یا ندارند. اگر حاکمِ مشروع، مقبول مردم بود که چه بهتر اما این "اگر مقبول نبود" است که اختلاف پیش می آورد. به هیچ وجه نمی توان از مشروع و عادلانه بودن یا نبودن گزینش و انتخاب فقهای خبره ی "ولی فقیه"شناس به سادگی عبور کرد و در انتها نتیجه گرفت که ماحصل تصمیم مجلس خبرگان رهبری دقیقا همان چیزی است که خدا با واسطه منصوب کرده. دوره پیامبری که بر او وحی شود و امامی که معصوم و ظاهر باشد سال هاست سپری شده و همه آن چه از مجلس خبرگان بیرون می آید حاصل یک کار بشری است؛ این یعنی محل خطای احتمالی که ذات تفکیک ناپذیر کار بشری است و بر آن حرجی نیست. در این جاست که تعیین مشروع یا نامشروع بودن حکومت به علت نبود جریان "وحی" و "امامِ حاضر"، نمی تواند از یک فرآیند "بشری" فراتر برود. اختلاف نظر فقها، در طول تاریخ و حتی در دوران معاصر، که البته از نعمات تفقه شیعی است، خود موید آن است که آینه شرع لزوما در دست یک فقیه یا در دست یک جریان فقهی نیست وقتی که امام معصومی نیست تا کلامش فصل الخطاب باشد. مشکل و اختلاف همین جاست و دقیقا در همین جاست که "نظر" و "رأی" مردم باید به کمک بیاید. بسیاری از اظهارات شیخ محمد یزدی یا مشابه آن، ممکن است چنین استنباط کنند که "اینک قدرت مال ماست و همای مشروعیت هم بر دوش ما لانه کرده، مردم می خواهند قبول مان داشته باشند یا نداشته باشند"! در همان دوره ریاست جمهوری خاتمی، رهبری از عبارتی به نام "مشروعیت مردمی" استفاده کرد که تا حد زیادی مساله و تنش اعتقادی را تلطیف کرد ولی اینک معلوم شده که "حل" نکرده. شیخ محمد یزدی با این سئوال باید مواجه شود که در این بین حاکمیتی که در مشروع بودن اش، حالا با هر نوع اغماضی، خلل و شکی وجود ندارد، اگر مورد قبول مردم نباشد، آیا باید آن حاکمیت همچنان بر ادامه حضور خود بر مصدر قدرت اصرار داشته باشد یا نه؟ اگر پاسخ منفی است، که هیچ اما اگر "آری"؛ پس سکوت بیست و پنج ساله حضرت علی چگونه توجیه می شود؟ اگر پاسخ "آری" است و این بار دلیل این است که "امام علی وقتی سکوت کرد که "قبل از مقبول نبودن" حاکم نبوده و حکمی برای سیادت بر مردم نداشته"، باید به این سئوال پاسخ داده شود که مگر ایشان را پیامبر در غدیر خم "مستقیما" به عنوان وصی خود و ولی مردم بعد از خود منصوب نکرده بودند و عندالزوم باید حاکم بلافصل می شدند؟ اگر می پذیریم که حقی خورده شد، با کدام مبنا امام معصوم سکوت کرد و منتظر ماند تا مردم خود یه این آگاهی برسند که باید "علی" خلیفه باشد؟ ... سیزده سال قبل بسیاری از این پرسش ها در ذهنم بود؛ ولی جوابی نگرفتم؛ تا به امروز.

ارسال یک نظر