چهارشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۸

ساعت ها



این شب ها فرصتی دست داده تا فیلم های هالیوودی ببینم؛ تقریبا هر شب یک فیلم. سه قسمت "دزدان دریایی کاراییب" را دیدم، "مسابقه مرگ" و "ذره ای آرامش - جیمز باند" را هم و دیشب "ساعت ها" را. مسابقه مرگ و ذره ای آرامش جدای از این که فیلم های حادثه ای بیخودی بودند، از فرط سانسور دل به هم زن هم هستند. عکس های فیلم دزدان دریایی کاراییب را، یا دقیق تر بگویم عکس های "جانی دپ" را در آن لباس و گریم ظاهرا خشن، خیلی دیده ولی راجع به آن کمتر خوانده بودم. نمی دانستم این فیلم یا آن اسم نه چندان جذابش می تواند خنده دار هم باشد. جانی دپ انصافا بازی درخشانی در این فیلم دارد. "شاه جمله" ها در قسمت سوم آن بیشتر به گوش می خورد؛ مثل این یکی: "برای این که بتوانی گمشده ای را پیدا کنی اول باید خودت گم شوی". کاپیتان وقتی این جمله را می گوید که کشتی در جستجوی جزیزه ای، گم شده و کاپیتان با خوشحالی می گوید که "حالا کاملا گم شده ایم" و بعد آن جزیره را پیدا می کنند! آن قطب نمای جادویی داستان هم باید گنج همه آدم ها باشد، قطب نمایی که شمال را نشان نمی دهد، مسیری را نشان می دهد که تو را به خواسته واقعی ات می رساند! ... چه در کتاب ها و چه در فیلم ها همیشه به دنبال جملات درخشانم. منظورم به طور دقیق "جمله" است؛ نه پاراگراف. بازیگران در خیلی از فیلم های خوب، و از جمله فیلم های ستودنی ایرانی، پاراگراف شنیدنی خیلی زیاد بر زبان می آورند ولی جمله، که "کوتاه" و "کوبنده" باشد، کمتر. ریچارد نیکسون، رییس جمهور اسبق و فقید امریکا، در مقدمه کتاب "در صحنه" خود اعتراف می کند که گاه برای نوشتن "برخی جملات" این کتابش، "ساعت ها" فکر کرده! ... تخیل در این فیلم هم تخیل هزل آمیز و الکی نیست؛ مثلا راهی را که کشتی "مروارید سیاه" طی کرد تا از دنیای مجازات به این دنیا بازگردد، به نظر من، پر از تمثیل بود؛ وقتی خورشید در دنیای مجازات غروب می کند، در این دنیا طلوع می کند.
درام "ساعت ها" اما در این بین که من برای خودم جشنواره فیلم های آمریکایی راه انداخته ام چیز دیگری بود! زندگی سه زن در زمان های مختلف، یکی حوالی سال های 1920، دیگری در میانه قرن بیست، و سومی در آستانه هزاره سوم؛ به نوعی به هم مربوط شده اند. ویرجینیا ولف، نویسنده زن انگلیسی، که در اوایل قرن بیستم در ریچموند انگلیس زندگی می کند و ناراحتی روانی هم دارد (چنین کسی واقعا وجود داشته)، در حال نوشتن رمان خود است. می خواهد قهرمان داستانش را بکشد. سی سال بعد، زن دوم کتاب ویرجینیا را می خواند و می خواهد خودکشی کند. زن سوم هم مردی را دوست دارد که نویسنده است و برنده یک جایزه ادبی؛ بیشتر از این توضیح نمی دهم تا لذت تماشای آن را از دست ندهید. ویرجینیا ولف در پاسخ همسرش که می پرسد "چرا می خواهی حتما کسی را بکشی؟"، جواب می دهد که "برای آن که دیگران قدر زندگی را بدانند". از موسیقی فیلم که القا کننده تنهایی انسان است، تا فضا سازی های مناسب از محل زندگی هر سه زن، نمی توان لذت نبرد. آهنگ پیانو چند باری مرا فرستاد به دنیای فیلم "درخت گلابی"، دنیای فیلم محبوب من. نیکول کیدمن با گریمی ماهرانه آن چنان در نقش ویرجینیا ولف غرق شده که انگار خودِ خودِ اوست. در پایان فیلم برای لحظاتی نمی توانید پلک بزنید، به یاد "انسان" و تنهایی هایش می افتید

ارسال یک نظر