یکشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۸

ژاژا


گویی به دنیا آمده بود تا خیال ببافد، گویی تمام زندگی را در خواب پیموده بود و گویی آمده بود تا به ما بیاموزد که دنیای ذهنی انسان چقدر گسترده است و چقدر زیباست. با او لحظه ای بی تخیل نمی گذشت. در هر لحظه ظریفه ای می آفرید و چه چیره دست بود در کشف خیال های شگفت و زیبا. روزی را به خاطر دارم که پرسید: "نخست بار که انسان خواب دید چه کرد؟" به هزل و به جد هرکس سخن گفت. دقایقی و بلکه ساعتی بین چند نفر این فکر را در انداخت. آن گاه خود سخن گفت که مجموع تخیلات همه بود. زیباترین تکه های فکر هر کدام را چون قالی خوش نقشی در هم گره زده و بافته بود. از انسانهای نخستین ...: "نخستین بار مادرمان خواب دید. در خواب دید که ماه پایین آمده و کاری با او دارد. پس از غار به در آمد، هنوز خواب و بیداری را نمی شناخت. ماه را بیرون غار، پشت درختان، در انتظار دید و به سویش روانه شد. رفت و دیگر به دنیای بیداران برنگشت"
*
"ژاژا" را مسعود بهنود در کتاب "ضد یادها" یش چنین ساده و زیبا و اثر گذار شروع می کند. فصل فصلِ این کتاب جان می دهد برای دلی که تنگ است

ارسال یک نظر