سه‌شنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۸

بهانه های خوشحالی؛ بهانه های زندگی

برای تعمیر قطعه ای از چرخ ماشین رفته بودم تراشکاری. مرد جوانی سه چرخه آبی رنگ بچه گانه ای را که از زیر فرمانش شکسته بود، آورده بود برای جوش دادن و تراش. تراشکاری، تراشکاری بزرگی نبود به همین دلیل دو باری که دستگاه برش با صدای ناخوشایندی وقت کار روی همان سه چرخه خاموش شد، دل همه ما ریخت و حتی آن پدر جوان و خوشرو همچی عقب پرید که خورد به من. وقتی که داشت می رفت گفتم: "سه چرخه مال پسرتونه؟" گفت: "نه مال دخترمه". بدون آن که بپرسد چرا چنین حدسی زده ام، خودم گفتم: "دخترها با احتیاط بیشتری "رانندگی" می کنند". این ها را که می گفتم یاد مهشاد خودمان بودم! ... گفت: "در باز بوده و حواس خانمم نبوده، دخترم بی هوا رفته راه پله و افتاده و هم سر خودش شکسته هم سه چرخه. هر چی هم گفتیم که یکی دیگه شو می خریم قبول نکرد و گفت همونو می خوام. حالا با سر شکسته منتظره که این سه چرخه شود ببرم براش" ... آن دخترک حالا باید یک دنیا خوشحال باشد ... دنیا فقط روی همین بهانه های خوشحالی است که تحمل پذیر است؛ سایز بندی دارد اما؛ کم و زیاد و بزرگ و کوچک دارد این خوشحالی ها، این بهانه های زندگی!

ارسال یک نظر