سه‌شنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۸

کسی نشمرد


چه کسی یک مرد را وادار می کند که شغل سربازی را انتخاب کند؟ ... نمی شود مرگی را که هنگام جنگ اتفاق می افتد با مرگی که در زمان صلح اتفاق می افتد مقایسه کرد ... در جنگ، زیبایی را دوست داشتن، و فرهنگ را ستایش کردن، خیانت است ...
*
کسی به شماره نیاورده کسانی را که دل تنگِ عزیزانشان بدرقه راهشان بود در جبهه جنگ و بازنیامدند الا وقتی که دیگر نبودند، وقتی که فقط یادشان بود. کسی نشمرد جان هایی که فنا شد زیر آتشبار فرماندهانی که زن و کودک و پیر و جوان طعمه شهوت پیروزی شان بود. یک زندگی، یک دنیا امید و آرزو و ناگهان آتش و درد و سر آخر: مرگ؛ بشر طعمه بشر؛ این خلاصه جنگ است ... کاش راه هیچ بهشتی از میان خون نبود؛ از روی تن بی جان بشری گذشتن نبود
*
بیست و نه سال قبل بود. مثل یک سایه دور یادم هست؛ علیرضا، برادر بزرگترم، با نگرانی رادیوی کوچک ترانزیستوری پدر را گرفته بود دستش و با دقت داشت به اخبار گوش می کرد. عراق به ایران حمله کرده بود. من اصلا نمی توانستم بفهمم عراق و حمله یعنی چه؟ از آن روز بعدازظهر، هشت سالی شروع شد که بیشتر از سیصد هزار ایرانی در جنگی کشته شدند که هیچکدام از دو طرف جنگ به آن چه می خواستند، نرسیدند. اینجا در بندرعباس من همکارانی دارم که بعد از جنگ از خوزستان آمده و ماندگار شده اند. هلاک حرف زدنشان از جنگ هستم و من اصلا شنیدن از جنگ را با لذتی غریب دوست دارم و این عادت را از روزی پیدا کردم که سیزده سال پیش برای اولبن بار مناطق جنگی را از نزدیک دیدم و هر چند دیر، ولی به خوبی و با چشمان خودم دیدم که بشر چه استعدادی دارد برای آزار دادن بشر! هر چه بیشتر می بینم و می خوانم و می شنوم بیشتر از جنگ بدم می آید؛ این را یک موهبت می دانم؛ به یقینی نزدیک می شوم که یک بار توماس مان در یک جمله کوتاه بر زبان آورد؛ "جنگ یک جور فرار بزدلانه از سختی های صلح است". ... "زندگی، جنگ و دیگر هیچ" اوریانا فالاچی را اگر نخوانده اید، اگر می خواهید بیشتر و بیشتر از جنگ متنفر باشید بخوانید. او مشاهداتش را از جنگ ویتنام نوشته. آن سه جمله بالایی اول این نوشته را می توانید در این کتاب پیدا کنید
*
"امروز ششم مه است؛ حدس بزن چه کسی را در راه دیدم؟ دوستم تران تی هان را دیدم. همان دختری که وقتی بچه بودم، عاشقش شده بودم. عجب تصادفی! با مهربانی با هم دست دادیم، چند کلمه با هم حرف زدیم و بعد خداحافظی کردیم. او خندید و گفت: "ما دو نفر همیشه با هم خداحافظی می کنیم". اوه! هان! وقتی تو را در کنار منزلت دیدم چه حیرتی به من دست داد. دوشیزه تران تی هان همکار دای تان از دهکده نگیابین. آیا هرگز خواهی فهمید که چه قدر این ملاقات مرا خوشحال کرد؟ با وجود این که حالا کس دیگری را دوست دارم اما تو ده دقیقه عالی و فراموش نشدنی به من دادی و بعد دوباره به راهپیمایی ادامه دادیم و از نگیابین و نگیادونگ گذشتیم و حالا در نگیادوپ هستیم. درست سه صبح است و خیلی خسته ایم. کسی حرف نمی زند کسی آواز نمی خواند"
فالاچی پاراگراف بالا را از دفتر خاطرات یک ویت کنگ در کتابش آورده. او در حمله به هوشی مینه (سایگون) کشته شده بود

ارسال یک نظر